حكيم ابوالقاسم فردوسى

513

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پذيرفت ، ديگر بيدادى و گمراهى نهان گشت . راه يزدان همچون خورشيد ، درخشان گشت و بدآموزى و راه ديو نهان گرديد . آنگاه چون ارجاسپ همچون نهنگى با سپاهيانى بيشمار به مانند پلنگ به جنگ آمد ، گشتاسپ - آن شهريار نامور - او را پذيره شد و چنان آن دشت كين را بسان گورستان كرد كه در هيچ‌كجا از آن همه كشته ، زمين را پيدا نديدند . براستى كه سخن آن كار تا رستاخيز نيز در ميان بزرگان ، كهن نگردد . اكنون از خاور تا باختر از آن اوست و پشت شيران نرّ را نيز مىشكند . از توران گرفته تا هند و روم ، همهء گيتى همچون مهرهء مومى در دست او افتاد . چندين سوار از دشت سواران نيزه گذار در درگاه او هستند . از همهء اين شهرها براى او باژ و ساو مىفرستند زيرا كه توان جنگ با او را ندارند . اينك اى پهلوان ، بدان كه من از آن رو اين سخنان را به تو گفتم كه روان او از تو آزرده گشته است . زيرا تو به آن بارگاه نامور نرفتى و به آن نامداران ، نگاهى نيز نكردى . گوشه‌اى را در اين گيتى برگزيده‌اى و پيوسته خود را نهان مىدارى . ليك بزرگان چگونه مىتوانند تو را فراموش كنند ، مگر اين كه مغز دل « 1 » را بيرون كنند . تو هميشه نيكى بخواستى و به فرمان شاهان بودى . اگر كسى رنجهاى تو را برشمارد ، براستى كه از گنجهاى تو در گيتى افزونتر گردد . ولى تا كنون هيچيك از شاهان با سرزدن چنين رفتارى از بنده همداستان نبوده‌اند . گشتاسپ‌شاه به من گفت : رستم با آن همه خواسته و گنجهاى آراسته و آن سرزمينى كه دارد ، در زابل نشسته و مست گشته و در هيچ‌كار من به پيشم نمىآيد . چون كارى پيش آيد ، از رزمگاه دورى مىگزيند و در هيچ بزمگاهى نيز مرا نمىبيند . و بدين گونه بود كه گشتاسپ شاه يك روز برآشفت و به روز سپيد و شب لاژوردين سوگند خورد كه هيچيك از اين سپاهيان برگزيده ، رستم را بجز اين كه در اين بارگاه

--> ( 1 ) - حكيم فردوسى در اغلب موارد ، دِل را جايگاه انديشه مىداند .